نوشتن فراخور یک وبلاگ را از یاد برده ام و این اتفاق خوبی نیست. کم کم باید تمرین کنم تا دوباره شایسته ی وبلاگ و مخاطبانش بنویسم البته فرقی هم ندارد که چند نفر این وبلاگ را بخوانند. نوشتن مستمر و البته جدی، احترام به ماهیت این رسانه ی شخصی و مخاطبانش هست. بگذریم ...
کارو باری ندارم جز آشبزی و خواندن و خواندن و خواندن و البته کمی هم کاغذ سیاه میکنم اما نه در این وبلاگ متروکه. ذهنم ماه هاست درگیر انتخابات آتی است. بی اندازه به آن فکر می کنم شاید این تنها تفریح من است در کنار رنج زیادی که می برم در این کوشش ممتد برای انطباق با شرایط جدید زندگی. توقف امکان تداوم تحصیلم آزارم میدهد. خیلی هم آزارم می دهد. هر چه قدر هم که بگویم این حسرت آرام نخواهد گرفت. هیچ وقت فکر نمی کردم، روزگار و اتفاقات بدش اینقدر از توانم برای استقبال از تقدیر بکاهد اما امروز تا چشم کار می کند زندگی به سکوت ایستاده.
من هنوز با یک انسان ناامید خیلی فاصله دارم ]البته این یک نظر شخصی است[ اما با یک آدم شکست خورده چندان فرقی نخواهم داشت. بیماری سخت مادرم و بعد هم مرگ تلخش و حالا نتایج غیر قابل باور برای کنکور ارشد و...
دلم برای یک خبر خوب تنگ شده.
خدا را که نمی شود ندید، ایمان هم که نمی توان نداشت و زندگی هم که نمی توان ...
باید امید داشت در این روزهای دلواپسی.
اينکه اينجا نوشتن، وسوسه است يا نياز، براي من فرقي نمي کند. مادرم که مرد، نوشتن کمکم مي کرد. نه خيلي اما نياز داشتم از رنجي که مي رفت با کسي حرف بزنم. روزگار امانم نداد، روزهاي بد تمامي نداشتند، طاقت از دست رفت و نوشتن هم خود دردي شد افزون.
نمي شد نوشت.
هنوز روزهاي بد تمام نشده اند اما امشب چيزي وسوسه ام مي کند.
ساعت ها نوشته هاي قديميم را خواندم، دست نوشته هاي وبلاگ هاي قبلي که مثل دايره هاي تو در توي يک تنه ي درخت بريده، حکايت از سال هاي رفته دارد.
غروب با من، زير بارون، دوباره و حالا : آن باغچه ي کوچک خانه ي قبلي.
براي ننوشن هايم بهانه هست اما براي اين وسوسه ي تازه، توجيهي در کار نيست. دوباره نوشتن شايد نشان از زندگي دوباره نباشد ولي اتفاق جديدي است. براي من هر اتفاقي که رنگ التهاب و غصه نداشته باشد، غنيمت است.
دوباره مي خواهم بنويسم.
باور کنید روزهای سختی است . رنجی که می برم ... زندگیم مثل همین ته ریش های صورتم رها شده است به امان خدا . روزها در آشپزخانه ی مادرم می گذرد و مابقی با روزنامه و اینترنت و کتاب . چند وقتی است پلی استیشن هم به آن اضافه شده ، مخدری که زیاد هم مخدر نیست .
پایان نامه ام آماده است ، یک سال و اندی است که واحد ندارم و بی اعتنا دفاعیه ام را به تاخیر می اندازم ، حالا هم که استادم از ایران رفته . زمان کند می گذرد و من هم انگار توهم زده پشت به روزگار کرده ام .
چند وقتی است جز برای سر خاک رفتن و گاهی رویت دوستان قدیمی از خانه بیرون نرفته ام ، از خودم می پرسم آیا روزی زندگی برخواهد گشت ؟ مثل این زن و شوهر هایی که متارکه می کنند ... زندگی جای دیگری است و من جای دیگر .
در این وانفسای بی مادری و درد مکرر ... دوستانم را از تحصیل منع کردند ، دیروز صبح هم جماعتی از دوستان دیگرم را در تهران باز داشت کردند . این تلخی تا کی دوام می آورد ، ما تا کی دوام می آوریم .
هیچ چیز بهانه ی نوشتن نبود الا این فوران دوباره ی درد . این بچه هایی که از دیروز روی آفتاب ندیده اند ، غریبه نیستند . یکی مثل خود ما .
اصلا شاید من دیروز دستگیر می شدم ، شاید یحیی ، شاید صابر ... چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم . آنها هم به نمایندگی از تمام دانشجویانی دستگیر شدند که دلشان برای دانشگاهی آزاد و دانشجویی آزاد تر می تپید ، تمام ما دستگیر شده ایم نه فقط این چند نفر .
قلبم گرفت ... نمی دانم چه باید بکنم ، دوستانمان دربندند و ما ناتوان تر از همیشه . دستگیری های دیروز یک اتفاق نیست ، یک جریان اینک به زندان افتاده .
در هیبت آدمی ناتوان و خسته ، دوست دارم دوباره آزاد ببینمتان ای یاران دبستانی ما .
شاید بعدها آرزو هم نتوان کرد . توکل بر خدا ...
حرف های مردم هم که امان نمی دهد .
مادرم همه چیز سر جایش است ، از گریه های شبانه ی من تا بی اخلاقی های روزگار ، فقط تو نیستی .. فقط جای تو خالی است . مادرم می گویی چه کار کنم ؟ کجای این زندگیم خالی از تو بوده که حالا از آنجا فراموشیم را آغاز کنم . یک ماهی هست که سنگین نفس می کشم ، رفتنت آنقدر جانفرسا بود که جایی برای خاطراتمان نگذاشته .
دیگران یادم می دهند تا به روزهای خوبمان فکر کنم ، به کودکی ، به خنده ، به عکس هایمان ، به خانواده ای چهار نفره و به روزهای ایستاده ات اما مگر آن شب آخر امان می دهد ، مگر آن پله های طولانی و ایستادن های تو و آن آسانسور خراب مطب آن دکتر بی احساس اجازه می دهد ؟
من ،نیما و بابا خیلی کم حرف شده ایم ، هر کداممان تنهایی گریه می کنیم ، تنهایی بغض می کنیم تا بغض تلنبار شده ی این خانه ی خالی نترکد . بستگان پدریم می آیند و می روند ، همت گذاشته اند که تنها نمانیم اما جای خالیت هر وقت این و آن هستند بیشتر اذیتمان می کند .
مادرم ؛ چند روز دیگر نتایج آزمون فوق می آید و دیگر کسی نیست که از رتبه ی بدم حرص بخورد و با نتیجه ی خوبم خوشحال شود . مادرم ... خیلی تنها شده ام ، همه چیز را با تو دوست داشتم .
قصد کرده ستند اين گلپاره ها
که بپوشانند خورشيد تو را
در دل که لعل ها دلال توست
باغ ها از خنده مالامال توست
نوشتن براي داستاني که يک سويش پيامبر است و سوي ديگرش سوداي چند انسان بي مايه کار سختي است . توان هضم اين حماقت و ناسپاسي ، دشوار و مدح آن انسان هميشگي : دشوار تر . بي ترديد باور اين بي آبرويي ممکن نيست که البته تکرار گاه به گاه اين بي شرمي از باور ناپذيريش نمي کاهد ، ابدا ...
اين زخم بر آزادي است حال در هر جاي اين زمين ، اين زخم بر باور هايي است که تنديسش محمد است ، اين زخم بر پيکر ماست ، بر زمانه ي ما .
اين شور بختي ماست ، در ميانه ي آتشي ايستاده ايم که ناآگاهي و بي مروتي جانش مي دهد و غيرت خرد رميده ي ما دمش . کاش مي شد سزاوار پيامبر و خاندان پاکش بر اين بي شرمي تاخت و دليري کرد ، گاهي تصور مي کنم سکوت شايسته تر است .
اين بام دو سو دارد به مانند هميشه و ما تاويل هميشگي سقوط از اين بام .
روزهای پیش که گریه ام بیشتر بود و بیقراریم افزون تر ، حالی خوش تر داشتم اما این روزها نفس هایم سنگینی می کند .
گاهی هر چه می کنم نمی توانم بپذیرم که مادرم دیگر نیست .
خاطره ی آن شب آخر هم که رهایم نمی کند ، لحظه ای حتی . آن چشمان باز مادرم که بر خواب شوریده بود .
زمان ، درد را سنگین تر کرده و توان ما را نحیف تر و این دروغ داستانی بود که شنیده بودم ، زمان هم کیمیا نشد .
خیلی چیزهای کوچک چنان آزار می دهند که نمی دانم چگونه می توان دوباره بازگشت به این روزمرگی ها ، گرچه هیچ شوق و تمنایی بر زندگی بی مادر نیست .
وقتی میز ، سه نفره چیده می شود یا آهنگ دلخواه مادرم را کسی آرام زمزمه می کند و یا لباس آخری را می بینم که او برایم خریده ، آب می شوم ، خرد می شوم ، نفسم بی اعتنا به من می ایستد . جای خالیش روی مبل ، لباسهایش و تکه نوشته های روزهای واپسینش که جای خود دارد .
الان درد تا گلویم آمده ، بغض البته یک شوخی است .
همه چیز برایم متوقف است از پایان نامه ای که دوستش داشتم تا نوشتن های گاه به گاه . دیگر نه این بگیر و ببند دخترکان هموطنم وادار به نوشتنم می کند و نه آن انتخابات فرانسوی . همه چیز بیرون دایره ی من و مادرم بی اهمیت در تدریج است . حالا حالا ها طول خواهد کشید تا از فردا دوباره بترسم .
اگر درد این روزها شکرانه ی پایان ابدی درد و بیماری مادرم است ، آغوشم گوارای این تقدیر .
خدا را شکر .
صبح شده بود اما نه براي ما .
مادرم را ديگر برده بودند ، وسايلش را از آن بيمارستان لعنتي جمع مي کردم تا يادگاري باشد براي روزهاي بدون مادر ، براي روزهاي تنهايي .
چقدر بيقراري کردي در اين شب آخر و من هيچ نمي دانستم اين رسم جان دادن است . بي خبر از تقدير در کمين ، چشم به ساعت داشتم تا صبح شود و کسي به من بگويد چرا مادرم نمي خوابد .
چه جانفرسا گذشتند اين عقربه هاي بي اعتنا .
مادرم ؛ يادم مي ماند که وقتي از سر بي تابي ات در بيمارستان گشتي زديم گفتي که دوستم داري و من اينک که مي نويسم به آن سر تکان دادنت زنده ام آن وقت که پرسيدم " دوستم داري؟ " .
آنقدر وفادار بودي تا پدرم برسد و در آن سپيده دم شانه هايت را به آغوشش بسپاري و من وقتي سرت بر دستانم افتاد تازه فهميدم فرصتمان تمام شد .
اين چند سال هم گذشت ...
مادرم ؛ بيماري ات اميد را مي کشت و زندگي را . کنار هم ايستاديم تا اين فرصت آخر به زندگي بگذرد ، به اميد ، به ايمان .
خبرهاي بد هميشه سهم من و پدرم بود و چقدر راه رفتم در اين کوچه پس کوچه ها تا چشمان قرمزم را نبيني و آن دل نازکت نشکند اما بغض که امان نمي داد .
يادت هست روزي گفتي " شايد هم خوب شدم " و خدا مي داند چگونه زنده ماندم وقتي اينطور با من حرف مي زدي .
امروز تو نيستي ، چند روزي است که نيستي ... کم کم همه مي روند و تنها ما مي مانيم و خانه ي بدون تو .
خدا را شکر که آسوده شدي و آسوده رفتي . ايستاده ماندي ، بيماري ويرانت نکرد ، نفست را به شماره انداخت اما غرورت را نگرفت . خدا را شکر .
يادت هست : با آن لب هاي خشکت ، براي آخرين بار مرا بوسيدي ؟ موهاي قشنگت هنوز روي سرت مانده بود و اين براي فرار از ترحم ديگران کافي بود . خدا چقدر دوستت داشت و چقدر زود رفتي .
مادرم؛ ايمان دارم : اينجا جز رنج چيزي نداشت ، آسودگي اين روزهايت گواراي وجود .
اين چند شب به آرزوي ديدنت مي خوابم ، منتظرم نگذار .
پرستارت دلش برايت تنگ شده ، به همين زودي .
آغوشت را برايم بگشا شايد ديدار دوباره اينقدر ها هم طول نکشد .

وب سایت های فارسی زبان ترجیح می دهند تخمه ای بشکنند و روزنامه ها هم مدتهاست سیزده ای در می کنند و سبزه ای گره می زنند . شاید بختی باز شود .
و در این فاجعه ی تعطیلی ممتد - که همگان معترضند اما رخصت نمی دهند حتی یک روز از نوستالژی ایام سیزده روزه و پیک های شادی حل نشده کم شود – بی شمار اتفاقات شگفت بغل گوشمان دچار عارضه ی کم توجهی شده اند و در آستان آسیب روحی و حال عصب .
داستان ملوانان و تفنگداران بریتانیایی را به چند پسته فروخته ایم و قطعنامه و بیانیه شورای امنیت را هم گذاشته ایم تا خاله و عمه ای ناراحت نشده به بازدید برویم و بعدا بخوانیم و نظری بدهیم در آن دقایق حوصله سر رفته ی میهمانان غریبه .
مملکت دود می شود و مردم ما هنوز در ترافیک چالوس باران زده مانده اند .
بیایید کمی فیلم سانسور شده نگاه کنیم .
من بادام آجیل را بیشتر دوست دارم .
مادرم دوست دارد عيد مثل هميشه باشد . اين سو و آن سو مي شود تا باور کنيم همه چيز از هفت سينمان تا شام شب عيد سر جايش هست . به نفس زدن افتاده .
عصر بيرون رفتيم تا کمي برايم خريد کند بسان سالهايي که تا پدرم حقوق مي گرفت اول برايم تفنگي مي خريد که ملموس ترين اسباب بازيمان بود در روزهاي جنگ . براي خودش چيزي نخريد که لباس روزهاي بيماري تنها يادگاري بدي است از روزهاي سخت .
چند ثانيه بيشتر نمانده ...
شب سختي است ، هيچ وقت شب عيد اينگونه به نماز و دعا نگذشته بود .
عجيب گريه کردم در اين بوق هاي پشت سر هم اس ام اس .
کمي مي ترسم .
سالي که رفت سال سفر بود .
اقبالي بود در ديدن و بوييدن خاکی تازه ... التماس زياد کردم .
حالا کمي از حال رفته ، غذا نمي تواند بخورد ، زود ضعف مي کند و دل من مي گيرد .
خدا مي داند چه خواهد شد در اين سال .
شايد نگراني همان اميد باشد .