حرف های مردم هم که امان نمی دهد .
مادرم همه چیز سر جایش است ، از گریه های شبانه ی من تا بی اخلاقی های روزگار ، فقط تو نیستی .. فقط جای تو خالی است . مادرم می گویی چه کار کنم ؟ کجای این زندگیم خالی از تو بوده که حالا از آنجا فراموشیم را آغاز کنم . یک ماهی هست که سنگین نفس می کشم ، رفتنت آنقدر جانفرسا بود که جایی برای خاطراتمان نگذاشته .
دیگران یادم می دهند تا به روزهای خوبمان فکر کنم ، به کودکی ، به خنده ، به عکس هایمان ، به خانواده ای چهار نفره و به روزهای ایستاده ات اما مگر آن شب آخر امان می دهد ، مگر آن پله های طولانی و ایستادن های تو و آن آسانسور خراب مطب آن دکتر بی احساس اجازه می دهد ؟
من ،نیما و بابا خیلی کم حرف شده ایم ، هر کداممان تنهایی گریه می کنیم ، تنهایی بغض می کنیم تا بغض تلنبار شده ی این خانه ی خالی نترکد . بستگان پدریم می آیند و می روند ، همت گذاشته اند که تنها نمانیم اما جای خالیت هر وقت این و آن هستند بیشتر اذیتمان می کند .
مادرم ؛ چند روز دیگر نتایج آزمون فوق می آید و دیگر کسی نیست که از رتبه ی بدم حرص بخورد و با نتیجه ی خوبم خوشحال شود . مادرم ... خیلی تنها شده ام ، همه چیز را با تو دوست داشتم .
قصد کرده ستند اين گلپاره ها
که بپوشانند خورشيد تو را
در دل که لعل ها دلال توست
باغ ها از خنده مالامال توست
نوشتن براي داستاني که يک سويش پيامبر است و سوي ديگرش سوداي چند انسان بي مايه کار سختي است . توان هضم اين حماقت و ناسپاسي ، دشوار و مدح آن انسان هميشگي : دشوار تر . بي ترديد باور اين بي آبرويي ممکن نيست که البته تکرار گاه به گاه اين بي شرمي از باور ناپذيريش نمي کاهد ، ابدا ...
اين زخم بر آزادي است حال در هر جاي اين زمين ، اين زخم بر باور هايي است که تنديسش محمد است ، اين زخم بر پيکر ماست ، بر زمانه ي ما .
اين شور بختي ماست ، در ميانه ي آتشي ايستاده ايم که ناآگاهي و بي مروتي جانش مي دهد و غيرت خرد رميده ي ما دمش . کاش مي شد سزاوار پيامبر و خاندان پاکش بر اين بي شرمي تاخت و دليري کرد ، گاهي تصور مي کنم سکوت شايسته تر است .
اين بام دو سو دارد به مانند هميشه و ما تاويل هميشگي سقوط از اين بام .
روزهای پیش که گریه ام بیشتر بود و بیقراریم افزون تر ، حالی خوش تر داشتم اما این روزها نفس هایم سنگینی می کند .
گاهی هر چه می کنم نمی توانم بپذیرم که مادرم دیگر نیست .
خاطره ی آن شب آخر هم که رهایم نمی کند ، لحظه ای حتی . آن چشمان باز مادرم که بر خواب شوریده بود .
زمان ، درد را سنگین تر کرده و توان ما را نحیف تر و این دروغ داستانی بود که شنیده بودم ، زمان هم کیمیا نشد .
خیلی چیزهای کوچک چنان آزار می دهند که نمی دانم چگونه می توان دوباره بازگشت به این روزمرگی ها ، گرچه هیچ شوق و تمنایی بر زندگی بی مادر نیست .
وقتی میز ، سه نفره چیده می شود یا آهنگ دلخواه مادرم را کسی آرام زمزمه می کند و یا لباس آخری را می بینم که او برایم خریده ، آب می شوم ، خرد می شوم ، نفسم بی اعتنا به من می ایستد . جای خالیش روی مبل ، لباسهایش و تکه نوشته های روزهای واپسینش که جای خود دارد .
الان درد تا گلویم آمده ، بغض البته یک شوخی است .
همه چیز برایم متوقف است از پایان نامه ای که دوستش داشتم تا نوشتن های گاه به گاه . دیگر نه این بگیر و ببند دخترکان هموطنم وادار به نوشتنم می کند و نه آن انتخابات فرانسوی . همه چیز بیرون دایره ی من و مادرم بی اهمیت در تدریج است . حالا حالا ها طول خواهد کشید تا از فردا دوباره بترسم .
اگر درد این روزها شکرانه ی پایان ابدی درد و بیماری مادرم است ، آغوشم گوارای این تقدیر .
خدا را شکر .