باور کنید روزهای سختی است . رنجی که می برم ... زندگیم مثل همین ته ریش های صورتم رها شده است به امان خدا . روزها در آشپزخانه ی مادرم می گذرد و مابقی با روزنامه و اینترنت و کتاب . چند وقتی است پلی استیشن هم به آن اضافه شده ، مخدری که زیاد هم مخدر نیست .
پایان نامه ام آماده است ، یک سال و اندی است که واحد ندارم و بی اعتنا دفاعیه ام را به تاخیر می اندازم ، حالا هم که استادم از ایران رفته . زمان کند می گذرد و من هم انگار توهم زده پشت به روزگار کرده ام .
چند وقتی است جز برای سر خاک رفتن و گاهی رویت دوستان قدیمی از خانه بیرون نرفته ام ، از خودم می پرسم آیا روزی زندگی برخواهد گشت ؟ مثل این زن و شوهر هایی که متارکه می کنند ... زندگی جای دیگری است و من جای دیگر .
در این وانفسای بی مادری و درد مکرر ... دوستانم را از تحصیل منع کردند ، دیروز صبح هم جماعتی از دوستان دیگرم را در تهران باز داشت کردند . این تلخی تا کی دوام می آورد ، ما تا کی دوام می آوریم .
هیچ چیز بهانه ی نوشتن نبود الا این فوران دوباره ی درد . این بچه هایی که از دیروز روی آفتاب ندیده اند ، غریبه نیستند . یکی مثل خود ما .
اصلا شاید من دیروز دستگیر می شدم ، شاید یحیی ، شاید صابر ... چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم . آنها هم به نمایندگی از تمام دانشجویانی دستگیر شدند که دلشان برای دانشگاهی آزاد و دانشجویی آزاد تر می تپید ، تمام ما دستگیر شده ایم نه فقط این چند نفر .
قلبم گرفت ... نمی دانم چه باید بکنم ، دوستانمان دربندند و ما ناتوان تر از همیشه . دستگیری های دیروز یک اتفاق نیست ، یک جریان اینک به زندان افتاده .
در هیبت آدمی ناتوان و خسته ، دوست دارم دوباره آزاد ببینمتان ای یاران دبستانی ما .
شاید بعدها آرزو هم نتوان کرد . توکل بر خدا ...