تبليغاتX
آن باغچه ی کوچک خانه ی قبلی
روایتی است آهسته و آهسته از گذر روز ها

اينکه اينجا نوشتن، وسوسه است يا نياز، براي من فرقي نمي کند. مادرم که مرد، نوشتن کمکم مي کرد. نه خيلي اما نياز داشتم از رنجي که مي رفت با کسي حرف بزنم. روزگار امانم نداد، روزهاي بد تمامي نداشتند، طاقت از دست رفت و نوشتن هم خود دردي شد افزون.

نمي شد نوشت.

هنوز روزهاي بد تمام نشده­ اند اما امشب چيزي وسوسه ام مي کند.

ساعت ها نوشته هاي قديميم را خواندم، دست نوشته هاي وبلاگ هاي قبلي که مثل دايره هاي تو در توي يک تنه ي درخت بريده، حکايت از سال هاي رفته دارد.

غروب با من، زير بارون، دوباره و حالا : آن باغچه ي کوچک خانه ي قبلي.

براي ننوشن هايم بهانه هست اما براي اين وسوسه ي تازه، توجيهي در کار نيست. دوباره نوشتن شايد نشان از زندگي دوباره نباشد ولي اتفاق جديدي است.  براي من هر اتفاقي که رنگ التهاب و غصه نداشته باشد، غنيمت است.

دوباره مي خواهم بنويسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:49  توسط نوید  |