تبليغاتX
آن باغچه ی کوچک خانه ی قبلی
روایتی است آهسته و آهسته از گذر روز ها

چند وقتی می شد، فکر کنم یک ماهی شاید، که با خودم فکر می کردم اگر تقدیر امان دهد: روزی من هم چهل و چهار ساله می شوم، هم سن و سال مادرم.
نگاهم می ایستد، منقلب می شوم.
از فردای چهل و چهار سالگی، من از مادرم پیر تر می شوم. زمان برای او ایستاده، او بر زمان ایستاده و چهل و چهار ساله تر از همیشه، مهربان و زیباست. حس عجیبی است. اضطرابی گنگ بر در می کوبد، روز سختی خواهد شد، چهل و چهار ساله شدن.

.................................................

روزنامه ی کیهان به رسم دیرپای بداخلاقی هایش، من و دوستانم را نیز به بهانه ی مقاله ای منتشر شده، بی نصیب نگذاشت. بنا بر نوشتن از سیاست و تکاپوی این چند وقت ندارم اما بهتر است ذهن را رها کرد، موسیقی گوش داد، صدایش را بلند تر کرد، شعر خواند...


برای خالی گلدان ها
که هیچ گلی را ندیده اند.
و هیچ عطری را
چه می توانم گفت
من هرچه از شکوفه بگویم
و هر چه از شکفتن
گل های پیرهنم را
هر چه نشان دهم
وقتی که باغ
بیرون از بهار ایستاده
چه می توانم گفت
شاید برای خالی گلدان ها امروز
چند شاخه گل مصنوعی
باشد.

(رنگ و سایه ها، مجموعه شعرمهدی مظفری ساوجی، برای خالی گلدان ها، ص 44-45)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:57  توسط نوید  | 

شب ­ها که راه­ مي ­افتم، احساس نزديکي به مرگ مي ­کنم، چيزي شبيه هم­ آغوشي. شب است و اين خط بي ­انتهاي جاده: مبهم، اما در آنچه پشت سر دارم، ابهامي نيست. شهرم است، خانه ­ام، پدرم، برادرم. روز را پشت سر دارم.

 

مرگ براي من، ديگر نه يک ترس که بيشتر خاطره ­اي تلخ است، چيزي زجر دهنده. وقتي ياد مرگ مي ­افتم، مادرم را تصور مي­کنم که روي تخت خوابيده ... و حالا که چراغ­هاي اتوبوس خاموش است، مي ­شود با چشمان باز هم گريه کرد، مي ­شود در انبوه آدم ­هاي غريبه، آرامش داشت.

 

شب ها که راه مي ­افتم، فکر مي ­کنم حال مادرم را دارم که با نگراني­هايش مرد. تنها گذاشتن همين چند نفري که دوستشان دارم، شب ­ها نگرانم مي ­کند.

 

شب ­ها که راه مي ­افتم، گريه مي ­کنم. کارد به استخوان رسيده، شاید.

 

بايد آرام درد کشيد، بايد شب ها گريه کرد. بايد تنها گريه کرد. بايد در شب­هاي جاده گريست.  

 

صبح مي­شود، روز تازه، شهر تازه.

 

مرضي لبخند مي ­زند، يحيي لبخند مي ­زند، صابر لبخند مي ­زند، آيت لبخند مي ­زند... و من هم لبخند مي ­زنم.

 

آن شب هم، روز که شد مادرم مرده بود.

 

شب خواب مي ­بينم: مادرم چيزي برايم هديه آورده، با دلخوري مي ­گويم وقتي خودت نيستي اين به چه دردم مي­خورد. از خواب مي ­پرم. دوباره گريه مي ­کنم.

 

 

 

 

 

اين وبلاگ، روزهاي رفتن مادرم را ياد من مي ­اندازد، شايد اينطور فکر مي ­کنم که از زندگي نمي ­شود اينجا نوشت، شايد حيا مي ­کنم.

 

هرگز تنبل نبوده­ ام.

 

حرف براي نوشتن زياد شده مخصوصا از سياست، از ملاقات­ها و نوشته ­ها. تنها شکل زندگي، اين روزها در سياست است و کمي آن سو تر: لبخند بابا و مرضي و يحيي و ...

 

اما در وبلاگ نبايد دروغ گفت، نمي ­شود که ادا درآورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:1  توسط نوید  | 

نوشتن فراخور یک وبلاگ را از یاد برده ام و این اتفاق خوبی نیست. کم کم باید تمرین کنم تا دوباره شایسته ی وبلاگ و مخاطبانش بنویسم البته فرقی هم ندارد که چند نفر این وبلاگ را بخوانند. نوشتن مستمر و البته جدی، احترام به ماهیت این رسانه ی شخصی و مخاطبانش هست. بگذریم ...

 

کارو باری ندارم جز آشبزی و خواندن و خواندن و خواندن و البته کمی هم کاغذ سیاه می­کنم اما نه در این وبلاگ متروکه. ذهنم ماه هاست درگیر انتخابات آتی است. بی اندازه به آن فکر می کنم شاید این تنها تفریح من است در کنار رنج زیادی که می برم در این کوشش ممتد برای انطباق با شرایط جدید زندگی. توقف امکان تداوم تحصیلم آزارم میدهد. خیلی هم آزارم می دهد. هر چه قدر هم که بگویم این حسرت آرام نخواهد گرفت. هیچ وقت فکر نمی کردم، روزگار و اتفاقات بدش اینقدر از توانم برای استقبال از تقدیر بکاهد اما امروز تا چشم کار می کند زندگی به سکوت ایستاده.

من هنوز با یک انسان ناامید خیلی فاصله دارم ]البته این یک نظر شخصی است[ اما با یک آدم شکست خورده چندان فرقی نخواهم داشت. بیماری سخت مادرم و بعد هم مرگ تلخش و حالا نتایج غیر قابل باور برای کنکور ارشد و...

دلم برای یک خبر خوب تنگ شده.

خدا را که نمی شود ندید، ایمان هم که نمی توان نداشت و زندگی هم که نمی توان ...

باید امید داشت در این روزهای دلواپسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:7  توسط نوید  | 

روزهاست که ننوشته ام ، یعنی نمیشد که بنویسم .

باور کنید روزهای سختی است . رنجی که می برم ... زندگیم  مثل همین ته ریش های صورتم رها شده است به امان خدا . روزها در آشپزخانه ی مادرم می گذرد و مابقی با روزنامه و اینترنت و کتاب . چند وقتی است پلی استیشن هم به آن اضافه شده ، مخدری که زیاد هم مخدر نیست .

 پایان نامه ام آماده است ، یک سال و اندی است که واحد ندارم و بی اعتنا دفاعیه ام را به تاخیر می اندازم ، حالا هم که استادم از ایران رفته . زمان کند می گذرد و من هم انگار توهم زده پشت به روزگار کرده ام .

چند وقتی است جز برای سر خاک رفتن و گاهی رویت دوستان قدیمی از خانه بیرون نرفته ام ، از خودم می پرسم آیا روزی زندگی برخواهد گشت ؟ مثل این زن و شوهر هایی که متارکه می کنند ... زندگی جای دیگری است و من جای دیگر .

در این وانفسای بی مادری و درد مکرر ... دوستانم را از تحصیل منع کردند ، دیروز صبح هم جماعتی از دوستان دیگرم را در تهران باز داشت کردند . این تلخی تا کی دوام می آورد ، ما تا کی دوام می آوریم .

هیچ چیز بهانه ی نوشتن نبود الا این فوران دوباره ی درد . این بچه هایی که از دیروز روی آفتاب ندیده اند ، غریبه نیستند . یکی مثل خود ما .

اصلا شاید من دیروز دستگیر می شدم ، شاید یحیی ، شاید صابر ... چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم  . آنها هم به نمایندگی از تمام دانشجویانی دستگیر شدند که دلشان برای دانشگاهی آزاد و دانشجویی آزاد تر می تپید ، تمام ما دستگیر شده ایم نه فقط این چند نفر .

قلبم گرفت ... نمی دانم چه باید بکنم ، دوستانمان دربندند و ما ناتوان تر از همیشه . دستگیری های دیروز یک اتفاق نیست ، یک جریان اینک به زندان افتاده .

در هیبت آدمی ناتوان و خسته ، دوست دارم دوباره آزاد ببینمتان ای یاران دبستانی ما .

شاید بعدها آرزو هم نتوان کرد . توکل بر خدا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:13  توسط نوید  | 

آن وقت ها که مادرم بود ، شب ها گریه می کردم تا نبیند و ... حالا هم همان شکلی است . باز هم شب ها گریه می کنم .

حرف های مردم هم که امان نمی دهد .

مادرم همه چیز سر جایش است ، از گریه های شبانه ی من تا بی اخلاقی های روزگار ، فقط تو نیستی .. فقط جای تو خالی است . مادرم می گویی چه کار کنم ؟ کجای این زندگیم خالی از تو بوده که حالا از آنجا فراموشیم را آغاز کنم . یک ماهی هست که سنگین نفس می کشم ، رفتنت آنقدر جانفرسا بود که جایی برای خاطراتمان نگذاشته .

دیگران یادم می دهند تا به روزهای خوبمان فکر کنم ، به کودکی ، به خنده ، به عکس هایمان ، به خانواده ای چهار نفره و به روزهای ایستاده ات اما مگر آن شب آخر امان می دهد ، مگر آن پله های طولانی و ایستادن های تو و آن آسانسور خراب مطب آن دکتر بی احساس اجازه می دهد ؟

من ،نیما و بابا خیلی کم حرف شده ایم ، هر کداممان تنهایی گریه می کنیم ، تنهایی بغض می کنیم تا بغض تلنبار شده ی این خانه ی خالی نترکد . بستگان پدریم می آیند و می روند ، همت گذاشته اند که تنها نمانیم  اما جای خالیت هر وقت این و آن هستند بیشتر اذیتمان می کند .

مادرم ؛ چند روز دیگر نتایج آزمون فوق می آید و دیگر کسی نیست که از رتبه ی بدم حرص بخورد و با نتیجه ی خوبم خوشحال شود . مادرم ... خیلی تنها شده ام ، همه چیز را با تو دوست داشتم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:19  توسط نوید  | 

صبح شده بود اما نه براي ما .

مادرم را ديگر برده بودند ، وسايلش را از آن بيمارستان لعنتي جمع مي کردم تا يادگاري باشد براي روزهاي بدون مادر ، براي روزهاي تنهايي .

چقدر بيقراري کردي در اين شب آخر و من هيچ نمي دانستم اين رسم جان دادن است . بي خبر از تقدير در کمين ، چشم به ساعت داشتم تا صبح شود و کسي به من بگويد چرا مادرم نمي خوابد .

چه جانفرسا گذشتند اين عقربه هاي بي اعتنا .

مادرم ؛ يادم مي ماند که وقتي از سر بي تابي ات در بيمارستان گشتي زديم گفتي که دوستم داري و من اينک که مي نويسم به آن سر تکان دادنت زنده ام آن وقت که پرسيدم " دوستم داري؟ " .

آنقدر وفادار بودي تا پدرم برسد و در آن سپيده دم شانه هايت را به آغوشش بسپاري و من وقتي سرت بر دستانم افتاد تازه فهميدم فرصتمان تمام شد .

اين چند سال هم گذشت ...

مادرم ؛ بيماري ات اميد را مي کشت و زندگي را . کنار هم ايستاديم تا اين فرصت آخر به زندگي بگذرد ، به اميد ، به ايمان .

خبرهاي بد هميشه سهم من و پدرم بود  و چقدر راه رفتم در اين کوچه پس کوچه ها تا چشمان قرمزم را نبيني و آن دل نازکت نشکند اما بغض که امان نمي داد .

يادت هست روزي گفتي " شايد هم خوب شدم " و خدا مي داند چگونه زنده ماندم وقتي اينطور با من حرف مي زدي .  

امروز تو نيستي ، چند روزي است که نيستي ... کم کم همه مي روند و تنها ما مي مانيم و خانه ي بدون تو .

خدا را شکر که آسوده شدي و آسوده رفتي . ايستاده ماندي ، بيماري ويرانت نکرد ، نفست را به شماره انداخت اما غرورت را نگرفت . خدا را شکر .

يادت هست : با آن لب هاي خشکت ، براي آخرين بار مرا بوسيدي ؟ موهاي قشنگت هنوز روي سرت مانده بود و اين براي فرار از ترحم ديگران کافي بود . خدا چقدر دوستت داشت و چقدر زود رفتي .

مادرم؛ ايمان دارم : اينجا جز رنج چيزي نداشت ، آسودگي اين روزهايت گواراي وجود .

اين چند شب به آرزوي ديدنت مي خوابم ، منتظرم نگذار .

پرستارت دلش برايت تنگ شده ، به همين زودي .

آغوشت را برايم بگشا شايد ديدار دوباره اينقدر ها هم طول نکشد .

روزهای واپسین مادرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:15  توسط نوید  |