تبليغاتX
آن باغچه ی کوچک خانه ی قبلی - ...
روایتی است آهسته و آهسته از گذر روز ها

نوشتن فراخور یک وبلاگ را از یاد برده ام و این اتفاق خوبی نیست. کم کم باید تمرین کنم تا دوباره شایسته ی وبلاگ و مخاطبانش بنویسم البته فرقی هم ندارد که چند نفر این وبلاگ را بخوانند. نوشتن مستمر و البته جدی، احترام به ماهیت این رسانه ی شخصی و مخاطبانش هست. بگذریم ...

 

کارو باری ندارم جز آشبزی و خواندن و خواندن و خواندن و البته کمی هم کاغذ سیاه می­کنم اما نه در این وبلاگ متروکه. ذهنم ماه هاست درگیر انتخابات آتی است. بی اندازه به آن فکر می کنم شاید این تنها تفریح من است در کنار رنج زیادی که می برم در این کوشش ممتد برای انطباق با شرایط جدید زندگی. توقف امکان تداوم تحصیلم آزارم میدهد. خیلی هم آزارم می دهد. هر چه قدر هم که بگویم این حسرت آرام نخواهد گرفت. هیچ وقت فکر نمی کردم، روزگار و اتفاقات بدش اینقدر از توانم برای استقبال از تقدیر بکاهد اما امروز تا چشم کار می کند زندگی به سکوت ایستاده.

من هنوز با یک انسان ناامید خیلی فاصله دارم ]البته این یک نظر شخصی است[ اما با یک آدم شکست خورده چندان فرقی نخواهم داشت. بیماری سخت مادرم و بعد هم مرگ تلخش و حالا نتایج غیر قابل باور برای کنکور ارشد و...

دلم برای یک خبر خوب تنگ شده.

خدا را که نمی شود ندید، ایمان هم که نمی توان نداشت و زندگی هم که نمی توان ...

باید امید داشت در این روزهای دلواپسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:7  توسط نوید  |