شب ها که راه مي افتم، احساس نزديکي به مرگ مي کنم، چيزي شبيه
هم آغوشي. شب است و اين خط بي انتهاي جاده: مبهم، اما در آنچه پشت سر دارم، ابهامي
نيست. شهرم است، خانه ام، پدرم، برادرم. روز را پشت سر دارم.
مرگ براي من، ديگر نه يک ترس که بيشتر خاطره اي تلخ است، چيزي
زجر دهنده. وقتي ياد مرگ مي افتم، مادرم را تصور ميکنم که روي تخت خوابيده ... و
حالا که چراغهاي اتوبوس خاموش است، مي شود با چشمان باز هم گريه کرد، مي شود در
انبوه آدم هاي غريبه، آرامش داشت.
شب ها که راه مي افتم، فکر مي کنم حال مادرم را دارم که با
نگرانيهايش مرد. تنها گذاشتن همين چند نفري که دوستشان دارم، شب ها نگرانم مي کند.
شب ها که راه مي افتم، گريه مي کنم. کارد به استخوان رسيده،
شاید.
بايد آرام درد کشيد، بايد شب ها گريه کرد. بايد تنها گريه کرد. بايد در شبهاي جاده گريست.
صبح ميشود، روز تازه، شهر تازه.
مرضي لبخند مي زند، يحيي لبخند مي زند، صابر لبخند مي زند، آيت
لبخند مي زند... و من هم لبخند مي زنم.
آن شب هم، روز که شد مادرم مرده بود.
شب خواب مي بينم: مادرم چيزي برايم هديه آورده، با دلخوري مي گويم
وقتي خودت نيستي اين به چه دردم ميخورد. از خواب مي پرم. دوباره گريه مي کنم.
اين وبلاگ، روزهاي رفتن مادرم را ياد من مي اندازد، شايد اينطور
فکر مي کنم که از زندگي نمي شود اينجا نوشت، شايد حيا مي کنم.
هرگز تنبل نبوده ام.
حرف براي نوشتن زياد شده مخصوصا از سياست، از ملاقاتها و
نوشته ها. تنها شکل زندگي، اين روزها در سياست است و کمي آن سو تر: لبخند بابا و
مرضي و يحيي و ...
اما در وبلاگ نبايد دروغ گفت، نمي شود که ادا درآورد.