تبليغاتX
آن باغچه ی کوچک خانه ی قبلی - براي مادرم که مُرد ...
روایتی است آهسته و آهسته از گذر روز ها

صبح شده بود اما نه براي ما .

مادرم را ديگر برده بودند ، وسايلش را از آن بيمارستان لعنتي جمع مي کردم تا يادگاري باشد براي روزهاي بدون مادر ، براي روزهاي تنهايي .

چقدر بيقراري کردي در اين شب آخر و من هيچ نمي دانستم اين رسم جان دادن است . بي خبر از تقدير در کمين ، چشم به ساعت داشتم تا صبح شود و کسي به من بگويد چرا مادرم نمي خوابد .

چه جانفرسا گذشتند اين عقربه هاي بي اعتنا .

مادرم ؛ يادم مي ماند که وقتي از سر بي تابي ات در بيمارستان گشتي زديم گفتي که دوستم داري و من اينک که مي نويسم به آن سر تکان دادنت زنده ام آن وقت که پرسيدم " دوستم داري؟ " .

آنقدر وفادار بودي تا پدرم برسد و در آن سپيده دم شانه هايت را به آغوشش بسپاري و من وقتي سرت بر دستانم افتاد تازه فهميدم فرصتمان تمام شد .

اين چند سال هم گذشت ...

مادرم ؛ بيماري ات اميد را مي کشت و زندگي را . کنار هم ايستاديم تا اين فرصت آخر به زندگي بگذرد ، به اميد ، به ايمان .

خبرهاي بد هميشه سهم من و پدرم بود  و چقدر راه رفتم در اين کوچه پس کوچه ها تا چشمان قرمزم را نبيني و آن دل نازکت نشکند اما بغض که امان نمي داد .

يادت هست روزي گفتي " شايد هم خوب شدم " و خدا مي داند چگونه زنده ماندم وقتي اينطور با من حرف مي زدي .  

امروز تو نيستي ، چند روزي است که نيستي ... کم کم همه مي روند و تنها ما مي مانيم و خانه ي بدون تو .

خدا را شکر که آسوده شدي و آسوده رفتي . ايستاده ماندي ، بيماري ويرانت نکرد ، نفست را به شماره انداخت اما غرورت را نگرفت . خدا را شکر .

يادت هست : با آن لب هاي خشکت ، براي آخرين بار مرا بوسيدي ؟ موهاي قشنگت هنوز روي سرت مانده بود و اين براي فرار از ترحم ديگران کافي بود . خدا چقدر دوستت داشت و چقدر زود رفتي .

مادرم؛ ايمان دارم : اينجا جز رنج چيزي نداشت ، آسودگي اين روزهايت گواراي وجود .

اين چند شب به آرزوي ديدنت مي خوابم ، منتظرم نگذار .

پرستارت دلش برايت تنگ شده ، به همين زودي .

آغوشت را برايم بگشا شايد ديدار دوباره اينقدر ها هم طول نکشد .

روزهای واپسین مادرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:15  توسط نوید  |