روزهای پیش که گریه ام بیشتر بود و بیقراریم افزون تر ، حالی خوش تر داشتم اما این روزها نفس هایم سنگینی می کند .
گاهی هر چه می کنم نمی توانم بپذیرم که مادرم دیگر نیست .
خاطره ی آن شب آخر هم که رهایم نمی کند ، لحظه ای حتی . آن چشمان باز مادرم که بر خواب شوریده بود .
زمان ، درد را سنگین تر کرده و توان ما را نحیف تر و این دروغ داستانی بود که شنیده بودم ، زمان هم کیمیا نشد .
خیلی چیزهای کوچک چنان آزار می دهند که نمی دانم چگونه می توان دوباره بازگشت به این روزمرگی ها ، گرچه هیچ شوق و تمنایی بر زندگی بی مادر نیست .
وقتی میز ، سه نفره چیده می شود یا آهنگ دلخواه مادرم را کسی آرام زمزمه می کند و یا لباس آخری را می بینم که او برایم خریده ، آب می شوم ، خرد می شوم ، نفسم بی اعتنا به من می ایستد . جای خالیش روی مبل ، لباسهایش و تکه نوشته های روزهای واپسینش که جای خود دارد .
الان درد تا گلویم آمده ، بغض البته یک شوخی است .
همه چیز برایم متوقف است از پایان نامه ای که دوستش داشتم تا نوشتن های گاه به گاه . دیگر نه این بگیر و ببند دخترکان هموطنم وادار به نوشتنم می کند و نه آن انتخابات فرانسوی . همه چیز بیرون دایره ی من و مادرم بی اهمیت در تدریج است . حالا حالا ها طول خواهد کشید تا از فردا دوباره بترسم .
اگر درد این روزها شکرانه ی پایان ابدی درد و بیماری مادرم است ، آغوشم گوارای این تقدیر .
خدا را شکر .