حرف های مردم هم که امان نمی دهد .
مادرم همه چیز سر جایش است ، از گریه های شبانه ی من تا بی اخلاقی های روزگار ، فقط تو نیستی .. فقط جای تو خالی است . مادرم می گویی چه کار کنم ؟ کجای این زندگیم خالی از تو بوده که حالا از آنجا فراموشیم را آغاز کنم . یک ماهی هست که سنگین نفس می کشم ، رفتنت آنقدر جانفرسا بود که جایی برای خاطراتمان نگذاشته .
دیگران یادم می دهند تا به روزهای خوبمان فکر کنم ، به کودکی ، به خنده ، به عکس هایمان ، به خانواده ای چهار نفره و به روزهای ایستاده ات اما مگر آن شب آخر امان می دهد ، مگر آن پله های طولانی و ایستادن های تو و آن آسانسور خراب مطب آن دکتر بی احساس اجازه می دهد ؟
من ،نیما و بابا خیلی کم حرف شده ایم ، هر کداممان تنهایی گریه می کنیم ، تنهایی بغض می کنیم تا بغض تلنبار شده ی این خانه ی خالی نترکد . بستگان پدریم می آیند و می روند ، همت گذاشته اند که تنها نمانیم اما جای خالیت هر وقت این و آن هستند بیشتر اذیتمان می کند .
مادرم ؛ چند روز دیگر نتایج آزمون فوق می آید و دیگر کسی نیست که از رتبه ی بدم حرص بخورد و با نتیجه ی خوبم خوشحال شود . مادرم ... خیلی تنها شده ام ، همه چیز را با تو دوست داشتم .