تبليغاتX
آن باغچه ی کوچک خانه ی قبلی - همه چیز سر جایش است الا تو .
روایتی است آهسته و آهسته از گذر روز ها
آن وقت ها که مادرم بود ، شب ها گریه می کردم تا نبیند و ... حالا هم همان شکلی است . باز هم شب ها گریه می کنم .

حرف های مردم هم که امان نمی دهد .

مادرم همه چیز سر جایش است ، از گریه های شبانه ی من تا بی اخلاقی های روزگار ، فقط تو نیستی .. فقط جای تو خالی است . مادرم می گویی چه کار کنم ؟ کجای این زندگیم خالی از تو بوده که حالا از آنجا فراموشیم را آغاز کنم . یک ماهی هست که سنگین نفس می کشم ، رفتنت آنقدر جانفرسا بود که جایی برای خاطراتمان نگذاشته .

دیگران یادم می دهند تا به روزهای خوبمان فکر کنم ، به کودکی ، به خنده ، به عکس هایمان ، به خانواده ای چهار نفره و به روزهای ایستاده ات اما مگر آن شب آخر امان می دهد ، مگر آن پله های طولانی و ایستادن های تو و آن آسانسور خراب مطب آن دکتر بی احساس اجازه می دهد ؟

من ،نیما و بابا خیلی کم حرف شده ایم ، هر کداممان تنهایی گریه می کنیم ، تنهایی بغض می کنیم تا بغض تلنبار شده ی این خانه ی خالی نترکد . بستگان پدریم می آیند و می روند ، همت گذاشته اند که تنها نمانیم  اما جای خالیت هر وقت این و آن هستند بیشتر اذیتمان می کند .

مادرم ؛ چند روز دیگر نتایج آزمون فوق می آید و دیگر کسی نیست که از رتبه ی بدم حرص بخورد و با نتیجه ی خوبم خوشحال شود . مادرم ... خیلی تنها شده ام ، همه چیز را با تو دوست داشتم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:19  توسط نوید  |